تبلیغات
کلبه نت - نجمه خاتون، مادری پرنور
تاریخ : دوشنبه 18 مهر 1390 | 07:50 ق.ظ | نویسنده : سیدسبحان حسینی
همه به هم شادباش می‌گویند و خوشحالند، اما من همه را رها کرده‌ام و به پدر و مادر بزرگوار معصوم هشتم«علیه‌السلام» چشم دوخته‌ام.

از این بین، زندگی مادر برایم لطف دیگری دارد، نجمه خاتون«سلام‌الله‌علیها» همان که او را تکتم ،اَرْوى، سكن، ام البنین و خیزران هم نامیده اند و احتمال می‌دهم که این‌ها القابى است كه به مناسبت هاى گوناگون، به وى داده‌اند. مثلاً سُكَن از مادّه (سكون) به مناسبت وقار آن مخدَره، نجمه به دلیل نورانیت او و ام البنین به تفألِ آوردن فرزندان بوده‌است.
راستی داستان آشنایی نجمه خاتون«سلام‌الله‌علیها» را با امام برایت تعریف کرده ام؟ آن روز، «هشام» در خانه تنها بود. با خودش گفت:«خوب است برخیزم و به زیارت مولایم امام كاظم«علیه‌السلام»بروم.» آن‌گاه بلند شد، لباسش را پوشید و راهی خانه‌ی امام هفتم«علیه‌السلام» شد. ساعتی در حضور آن بزرگوار بود و همین كه خواست برود، امام«علیه‌السلام» به او فرمودند: «می‌دانی امروز یكی از برده‌فروشان به شهر ما آمده است؟»هشام اظهار بی‌اطلاعی كرد. امام به او فرمودند:« می‌آیی با هم به نزد او برویم؟»

    هشام ابراز تمایل كرد و همراه آن حضرت، به نزدبرده فروش رفت. آن مرد، كنیزها و غلام‌های زیادی را برای فروش آورده بود. حضرت به اوفرمودند: «می‌خواهیم كنیزهایت را ببینیم.» او چند كنیز را عرضه كرد. امام كاظم«علیه‌السلام» از او پرسیدند:« آیا كنیز دیگری هم داری؟»  گفت:«تنها یك كنیز دیگر دارم كه حالش چندان خوب نیست.» امام هفتم«علیه‌السلام» فرمودند:« اشكالی ندارد، همان را بیاور.»
   برده فروش كمی این پا و آن پا كرد و سرانجام ازآوردن كنیز خودداری ورزید. امام به هشام اشاره كردند كه برگردیم.
روز بعد؛ آن حضرت، هشام را فراخواندند و به او فرمودند:« نزد آن برده فروش دیروزی برو و كنیزی را كه دیروزبه ما نشان نداد؛ به هر قیمتی كه گفت، خریداری كن و به این جا بیاور.»
هشام، به نزد برده‌فروش رفت و او قیمت زیادی رابرای فروش آن كنیز، پیشنهاد كرد. هشام پذیرفت. برده فروش پیش از تحویل كنیز، رو به هشام كرد و گفت: «برادر از تو سؤالی دارم.»
هشام، شانه‌ای بالا انداخت و گفت:« بپرس، اگر بدانم پاسخ می‌گویم.»
برده‌فروش، با كنجكاوی پرسید: «می‌خواهم بدانم آن مرد، همان كه دیروز همراهی‌اش می‌كردی، چه كسی بود؟»
هشام در حالی كه بر چهره‌ی مرد خیره شده بود و می‌خواست بداند هدف او از این پرسش چیست، پاسخ داد:«مردی از بنی هاشم است.»
برده فروش گفت:« از كدام تیره و قبیله؟»
هشام جواب داد:« بیش از این چیزی نمی‌گویم! بگو ببینم منظورت ازاین پرسش ها چیست؟»
مرد برده‌فروش، در حالی كه سینه‌اش را صاف می‌كرد، گفت:«راستش را بخواهی، من این كنیز را از دورترین مناطق مغرب خریده‌ام. یك روز، زنیاز اهل كتاب؛ او را همراه من دید و با شگفتی پرسید: «این كنیزك از آن كیست؟» گفتم:«من او را خریده‌ام!» تعجبش بیشتر شد! پرسیدم:«چرا شگفت زده شدی؟» گفت: «آخر، این كنیزمی‌باید از آن برترین مرد روی زمین باشد و از وی پسری به دنیا بیاورد كه همه‌ی مردمشرق و غرب از او پیروی كند.»
حمیده خاتون«سلام‌الله‌علیها» مادر بزرگوار اختر هفتم امامت، بیش از هرچیز برای نجمه خاتون، معلم بود. ایشان، نجمه بانو را بسیار زیرك و هوشیار یافت و به آموختن مسائل اسلامی به او پرداخت و به این ترتیب، تكتم، درزمانی اندك؛ دانش فراوانی را به اخلاق نیكوی خویش افزود و گام های بلندی در راه رشد معنوی برداشت.حمیده و تكتم، یار و یاور یكدیگر بودند و پیوسته احترام همدیگر را حفظ می‌كردند.
ماجرای ازدواج نجمه خاتون برایم نامکرر است، همان که روزی حمیده خاتون«سلام‌الله‌علیها» در عالم رویا، رسول گرامى اسلام«صل‌الله‌علیه‌و‌آله» را دید كه به او فرمودند:«اى حمیده، نـجـمـه را به ازدواج فرزند خود موسى درآور زیرا از او فرزندى به دنیا خواهد آمد كه بهترین فرد روى زمین باشد.» پس از این پیام، حمیده به فرزندش امام كاظم«علیه‌السلام» فرمود: پسرم، نـجـمـه بانویى است كه من هرگز بهتر از او را ندیده ام، زیرا در زیركى و محاسن اخلاق، مانندی ندارد. من او را به تو مى‌بخشم، تو نیز در حق او نیكى كن .
لحظه‌ی ولادت چه باشکوه بود، کاش شما هم بودید زمانی که امام هفتم«علیه‌السلام» وارد شد و او را در آغـوش گرفت سپس در گوش راستش اذان ودر گوش چپ او اقامه گفت و با آب فرات كام او را برداشت و بعد قنداقه را به من سپرد و گفت: «اى نـجـمـه ! كـرامـت پروردگارت بر تو مبارك باد، او را بگیر كه او (بقیةاللّه) در روى زمین است .»

منابع:
تذكره الخواص
نهج الفصاحه
عیون اخبار الرضا
بحارالانوار، ج49
كشف الغمه، ج 3

سید سبحان حسینی
لینک مطلب